|
ساسان سرکش یک
ایرانی است که پس از سی سال دوری از وطن به ایران می آید.
او اختلال شخصیت پیدا کرده و نیمی از کالبد او را نیرویی
اهریمنی دربر گرفته است که سبب می شود او شریکش را در
آمریکا به قتل رسانده و به ایران فرار کند. در فرودگاه
(الیاس) یک رانندهً جوان ساسان را سوار بر تاکسی خود کرده
و قرار می شود که فردای آن روز او را به زادگاهش تبریز
ببرد. در بین راه الیاس متوجه می شود که ساسان پریشان حال
مضطرب و در ورطهً سقوط و خودکشی قرار گرفته است. در طی
داستان معلوم نیست که الیاس این راننده جوان که سعی دارد
برای نجات ساسان او را به یک سفر طولانی ذهنی و روانی به
دوران معصومیت و بی گناهیست ببرد کیست و از کجا آمده او
بیشتر به وجدان بیدار خود ساسان می ماند و در حقیقت شخصیت
مثبت ساسان است. در همین دورهً کودکیست که ما با ساسان
کوچک و خانواده اش که در زمان اشغال آذربایجان توسط ارتش
روسیه زندگی می کنند آشنا می شویم. ساسان کوچک در طی حادثه
ای با یک سرباز روس به نام رشید علی اف آشنا می شود همین
ماجرا به آشنایی رشید با سارا خواهر ساسان منجر می شود و
پس از مدتی آتش عشق را در دل هر دو جوان روشن می کند.
ساسان کوچک وقتی به ارتباط آن دو پی می برد از سر بدگمانی
و شک به این رابطه رشید را با شلیک گلوله به کام مرگ
کشانده و فرار می کند. رشید نمی میرد و سرانجام با سارا
ازدواج می کند. اکنون پس از گذشت چندین سال ساسان به دنبال
عشق گمشده اش بهاره می گردد که در پایان به اتفاقی غیره
منتظره و ناگهانی می انجامد.
|